خاطره روزیکه برای اولین بار در تشییع جنازه شرکت کردم

خرید بک لینک
بدنم یخ کرد فوری خودمو به آفتاب رسوندم بهش گفتم مگه اینجا غسالخونه هست

گفتش آره مگه نمیدونستی گفتم نه فکر کردم انباریه
خیلی ترسیدم ظرفیت تحملشو نداشته باشم
تا فکر کنم کجا برم که نبینمش دقیقا مردم جنازه رو از جلوی پاهام حمل کردن و بردن
چشمامو بستم
تا نبینم
و فورا رفتم جایی قایم شدم جلوی مسجد رفتم نگو اونا الان قراره بیان همینجا نماز براش بخونن
خودمو گذاشتم جای اون مرده
زار زار گریه کردم
اونم دیروز مثل من راه میرفت شاید از دیدن چنین صحنه هایی فراری بود
فکر کردم الان اگه من تو اون کفن بودم
اگه اون خاک مال من بود
وااااای چقدر وقت ما کمه
رو چه حسابی بی خیال اون دنیا زندگی میکنیم
اصلا اون دنیا چیه همین دنیا
بدی می کنیم
قهر میکنیم
باز رفتم یه جایی که حداقل دفن کردنشو اصلا نبینم
وقتی خلوت شد دور قبرش فهمیدم دفن تموم شده
جلو رفتم فاتحه بخونم برا کسیکه دیروز اسمش آدم بود امروز جنازه و الان ابن قبرشه
دلم گرفت خیلی یه ذره خاکشو از زیر پارچه مشکی رو خاک تو دستم گرفتم خیلی سرد بود
و نمدار
من روزی سه بار گردگیری میکنم تا خاک نبینم بعد اینهمه خاک قراره رو من بریزن
خیلی ترسناکه
خیلی جاش تنگه من نمیتونم رو سرم پتو بکشم بخوابم
الان کل جسمش جاییه که هرگز رنگ هوا رو نمیبینه
باز گریه کردم نه برا اون برا خودم یه روزی تموم میشه عمرم من از همه چی میترسم
.........
من اومدم خونه فکر کردم دیدم بمیرم پسرم نمیدونه عکسهاشو کجا ذخیره کردم تو کدوم درایو و سی دی
دیدم بمیرم کسی نمیدونه کجا بدهکارم
متوجه یه سری بی نظمی ها
کارهای نکرده
عبادت های انجام نداده
خیلی کار دارم
انگار تازه فهمیدم باید چیکار کنم
بدجوری میترسم کاش بشه نترسم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۶ساعت 10:5&nbsp توسط ترانه-هدیه |


بهم زمان بدیم...

ما را در سایت بهم زمان بدیم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 133 تاريخ: يکشنبه 21 آبان 1396 ساعت: 1:37

صفحه بندی